$

دستامو که ول کرد دنیارو ول کردم انگار هزار ساله توی شب سردم چشماشو که می بست امید من میمرد بی اون از این دنیا حالم بهم میخورد هوش از سرم میرفت وقتی کنارم بود اصلا نمیفهمید دار و ندارم بود تا چشمشو دیدم عشق از دلم سر رفت دنبال سایه اش دل تا شام آخر رفت هر روز عوض میشد هر روز یه رنگی داشت یه گل که تو سینه اش یه قلب سنگی داشت میگفت دوست دارم گفتم چه عالی شد عاشق شدم فهمید حالی به حالی شد